۱۷ فروردین ۱۳۹۲

آدم که تولدش فروردین باشد استرسش خیلی بیشتر میشود،چرا که هم دغدغه سال جدید را داری و هم ترس یک سال دیگر گذشتن ازعمرت و هیچ گهی نشدنت را...پس طبیعی است که من الان یک آدم استرسی تقریبن روانپریش هستم.حق هم دارم ،آخرین سال دهه ی سوم زندگی هر کسی حتماً برایش استرس داشته،شوخی که نیست بیست و چند سالگی ام دیگر تمام میشود و من حتماً در شروع دهه ی چهارم زندگی ام نباید اینجایی باشم که هستم.سال پیش را هیچ دوست نداشتم ، اصلاً هم قصد مرور و نشخوارش را ندارم.امسال را سال حماسه تغییر نامگذاری کرده ام و تغییر می خواهم ،آن هم گنده اش...فکر میکنم چه خوش خیالی، که هر سال این حرفها را میزنی و آخرش هم خبری از رضایت  نیست،ولی چه کنم که از قدیم گفته اند انسان به امید زنده است و من هم که دوستدار ِ قدیمی ها...ولی این را مطمئن هستم ،که آزاده ی بهتری خواهم بود و هفت اپریل  سال دیگر حتماً احساس بهتری خواهم داشت...

۱۳ فروردین ۱۳۹۲

عصر سیزده بدر را نشسته ام خانه و اصلن هم مهم نیست که نحسی اش دامنم را بگیرد یا نه،همان دوازده را بدر کردم بس است.دارم سیر ِ مسعود شعاری را گوش می دهم و به حالم زیادی میسازد. این را سینا معرفی کرد .آدمهای سنتی باز یک چیزهای خیلی مشترکی دارند،یک خوبیهای گنده ِ خاص ِ خودشان و یک رو مخی های بزرگ مشترک.من که هیچ وقت نتوانسته ام بیش از یک حدی به این آدمها نزدیک شوم و معاشرت کنم.احساس میکنم دنیایشان یک جاهایی و یک وقتایی ،خیلی غیر واقعی میشود، غیر واقعی از نوع آزار دهنده اش...
بگذریم !عصر سیزده بدر ما را چه به دنیای سنتی بازها...همین که شنیدن ِ سیر به حالم میسازد بس است.

۱۵ اسفند ۱۳۹۱

کارهای آزاده اخلاقی را دیروز دیدم و بعد از مدتها تحت تأثیر زیاد بودم از دیدن یک کار...تقریباً همانی بود که یک روزی رویایش را برای خودم داشتم...یک آزاده آنجور ،یک آزاده هم اینجور...
خدا از آنجورهایش را زیادتر کند

آمین

اگر تا حالا نرفته اید حتماًبروید و ببینید و لذت ببرید

۲۴ بهمن ۱۳۹۱


آخرین بارش پارسال بود که رفتیم توی خیابان،متروی طالقانی قرار گذاشته بودیم.من،رها،شیما ،مهسا ،یاسمن...فرزاد هم که تنها رفته بود و از آن ور هم مهدی...هنوز رها و فرزاد و مهدی نرفته بودند از ایران ...بیرون که آمدیم از مترو ،میترسیدیم،مهسا بیشتر، هر چه باشد اوین را چشیده بود و شاید خیلی چیزهای بیشتر را...هر حرف بی ربطی که میتوانستیم داشته باشیم زدیم تا مثلن بگوییم خیلی عادی آمده ایم کتاب بخریم از انقلاب...خیلی کم بودیم و نصف همان چیزی را هم که بودیم گرفتند...همان روز خیلی چیزها پرونده اش برایمان بسته شد... نا امیدکننده بود...

پارسالش خیلی زیادتر بودیم،آن موقع که رفته بودیم حمایت کنیم از مردم مصر و تونس،که داستان آنها هم حکایتی دارد البته...همین جوری که نرفته بودیم،آن روزها موسوی و کروبی بودند هنوز،آنها دعوتمان کرده بودند،ما هم رفتیم،مثل خیلی دفعه های قبل و قبل ترش،بی ترس تر...

میگویند توی تاریخ دو سال و ده سال و پنجاه سال هیچ نیست،ولی برای تاریخ زندگی ما دو سال ،هفتصد و سی روز است،خیلی بیشتر از آنکه باید. حالِ آن روزها خیلی دور شده ،خیلی بیشتر از دو سال،جایش را نمی دانم چه گرفته،حسرت ، افسوس ، کینه، نمیدانم...شاید خیلی اش را دلتنگی...برای خیلی ها، و بیشتر برای مردی که دوستش داشتیم،زیاد... بودنش مهم بود، زیاد...حرفهایش از جنس حرفهای خیلی ها نبود،هنوز هم بیانیه هایش پر از حرفهایی است که تحسین دارد...نمیدانم ...نه بت میسازم ، نه بزرگ میکنم چیزی را و نه هیچ چیز دیگر...فقط دلتنگم،خیلی زیاد....

۱۲ بهمن ۱۳۹۱


صبح هایی را که با سر درد شروع میکنم اصلن دوست ندارم.کلن سردرد را دوست ندارم ،وقتی میگیرمش حاضرم همه ی قرصهای دنیا را بخورم تا دست از سرم بردارد.تحمل خودم و همه ی آدمها را برایم سخت میکند،دلم میخواهد تارهای صوتی حنجره همه ی آدمها را از گلویشان بیرون بکشم تا دیگر هیچ صدایی نداشته باشند.دنیایم صامت شود،اصلن دنیای صامت چه بسا بهتر هم باشد،سینمایش چارلی چاپلین و کنسرتش هم جان کیج میشود...من موزیک را هم در تنهایی خیلی کمتر از سکوت گوش میدهم،وقتی تنهایم یعنی تنهایم.موزیک را با یکی دیگر همیشه بیشتر گوش داده ام، آن هم بیشتر برای اینکه آدم را از حرف زدن و حرف شنیدن خلاص تر میکند، هر چه باشد فرکانسش از فرکانس صدای آدم گوش نوازتر است...

به هر حال...الآن خیلی دلم میخواهد از این دنیاهای بی صدا که تصویرِ کوچک یک خانم آن پایینش باشد که با حرکات دست و دهان یک اداهایی در بیاورد تا یک چیزهایی را بگوید و من هم هیچ نفهمم...


پ.ن:همه آنهایی که رفته اند میگویند شبهای انفرادی و بازجویی از سخت ترین شبهاست.تا دیشب چند نفر شدند؟

۰۹ بهمن ۱۳۹۱

زندگی ات را بریزی توی یک کوله و بروی و دیگر هم پیدایت نشود .جوری گم شوی که انگار اصلن نبودی.


پیج نات فوند...

۲۷ دی ۱۳۹۱


بچه که بودم تا چهار سال جنگ بود،بابا هم که با آن ستاره های روی شانه اش هِی مارا تنها میگذاشت و می رفت.من هیچ یادم نمی آید که چقدر می فهمیدم شرایط را ،ولی گریه هایم را یادم می آید وقتی بابا میرفت ،که آن روزگار "بابا جیِ" من بود و مامان مجبور بود من را آرام کند وقتی خودش پر بود از بغض و ترس از باز ندیدنش...

آژیر که میزدند گلاره ،بهاره را می آورد و من را هم مامان بغل میکرد و میرفتیم زیر زمین خانه ،تا سبز شود اوضاع...یک بار که جنگ خیلی نزدیکمان شده بود مردم مجبور شدند شهر را خالی کنند،در ادبیات خاطرات گذشته خانواده ما ، آن زمان "دوران آوارگی " نام گرفته. ما و خانواده ی عمو در یک خانه توی یک باغ ،اطراف شهر که آرام بود و امن زندگی میکردیم. ما (یعنی بچه ها) اوضاع بد را خیلی درک نمیکردیم و فقط خوشحال از این بودیم که بساط بازی و همبازی همیشه  به راه بود...

بیست و چهار سال میگذرد از آن روزها و هنوز تصویرها پررنگ است، تصویرهایی که هیچ قشنگ نیستند ...
من از جنگ بیزارم...

۲۵ دی ۱۳۹۱


من نمیفهمم یعنی چه این خبر؟!  کرامت الله زارعیان را می گویم،دانشجوی کارگردانی دانشگاه تهران، یعنی یکی شبیه خودمان...جسدش را توی حمام خانه اش پیدا کرده اند.اورا کشته اند بعد با جسدش اینکار را کرده اند.یعنی از همان مقدار مسئولیتی که در مورد ستار بهشتی به گردن گرفتند هم دیگر خبری نیست...

 من خیلی عصبانی ام،نمیدانم این همه دادم را باید بر سر کی بزنم؟! برای چند نفر دیگر قرار است این اتفاقها تکرار شود؟! آخر مگر میشود این همه وقاحت و قساوت؟!...واقعاً یک لحظه هایی خیلی جدی به این فکر میکنم که ما به چه امیدی زندگی میکنیم و ادامه میدهیم...مقابلمان یک غول بی شاخ و دم است که ما هیچ کاری ،هیچ کاری، نمیتوانیم بکنیم... اَه،دست از سرمان بردارید دیگر...



۲۱ دی ۱۳۹۱


چند روزی است که در خانه ما صلح برقرار است،و من فکر میکنم که صلح عجب چیز خوبی است و کاش اینبار دیگر این صلح از بین نرود وکسی پیمان صلحمان را نشکند،ولی میدانم که باز هم یکی این کار را میکند،کسی که در این شرایط اموراتش کمتر میگذرد...حالا تا آن موقع را باید غنیمت شمرد...

 ماتادور ِ آرمز اند اسلیپرز ریپلی میشود، من تیرامیسو میخورم و غروب کردن خورشید را دنبال میکنم تــــــــــــــــــا، تاریک شدن آسمان...و فکر میکنم که با لیکورش حتماً خیلی خوشمزه تر است...

کاش همه ،همیشه در صلح بودیم و هِی تیرامیسوی لیکوردار میخوردیم...


پ.ن: به بهانه ی نمایش " دوشیزه و مرگ " گروه تئاتر اوینی ها ،متن نمایش را خواندم، تا حالا که از حسرت ندیدنش چیزی برایم کم نمیشود، حداقل بتوانم تصویری بسازم از بازیهاشان ...

۱۹ دی ۱۳۹۱


مرز بین یک چیز با متضادش خیلی باریک است.عقل و جنون،خوشبختی و بدبختی، دوست داشتن و متنفر بودن،و در حالتی کلی بین دو واژه ی نخ نما شده ی بودن و نبودن....زندگی در دنیای متضادها سخت است،ثبات و تعادل هیچ نقشی در این دنیا ندارد...

همین است که آدمهای لبِ مرز انقدر زندگیهای سخت و نکبتی دارند و هیچ وقت هم درست نمی فهمند که به کدام ور تعلق دارند...این ور یا آن ور ِ مرز؟

زندگی من همه ی عمر عین زندگی ِ آدمهای لب ِ مرز بوده.

دیشب فیلم پذیرایی ساده  مانی حقیقی را دیدم،دیدنش توصیه میشود هر چند نمی دانم که دوستش داشتم یا نه؟!
نمی دونم دوازده طبقه کافیه که آدم برسه همه ی زندگیشو مرور کنه و برسه به اولش...اول ِ اولش...با اکتساب این ارتفاع و در نظر گرفتن جاذبه زمین و مرور بیست و هشت سال ِ زندگیم فک کنم باید چند طبقه برم بالاتر...

۱۰ دی ۱۳۹۱


تهران هوایش آلوده است این روزها،نفس کشیدن سخت شده است.از این بالا که نگاه میکنم آنور همت را هم به سختی میبینم.احساس خفگی میکنم توی این دود و غبار...دل و دماغ هم که نداشته باشی دیگر اوضاع بدتر میشود...

دلم برف می خواهد،زیاد.یک بغلی پر از ترجیحاً ودکا توی جیب پالتویت بگذاری ،یک عینک هم به چشم بزنی که سفیدی برف چشمت را نسوزاند ، یک جوراب پشمی گرم هم حتماً لازم است،توی سرما پاهایت باید گرم بماند ...اینجوری همه چیز آماده است برای یک پیاده روی طولانی مدت...من آدم سرما نیستم و کلاً گرما را ترجیح میدهم ولی برف داستانش فرق میکند...

کاش زودتر ببارد ،احساس خفگی میکنم...




۲۰ آذر ۱۳۹۱


برای آدمی که هیچ وقت از خوردن غذا و به طور کلی هر گونه مواد غذایی لذت نبرده و اصولاً آدم غذاباز و شکم دوستی نبوده و همیشه دختره ی چهل و پنج کیلویی بوده ،که همیشه خورده تا گرسنه نماند و خورده است که باید خورده باشد،معده درد ، درد بزرگی است.لذت که نمی بردم هیچ، حالا بعد از هر وعده غذا دردی تازه را هم باید تحمل کنم...


مامان یک کاسه انار دان شده آورده و میگوید بخور،خوب است.فکر میکنم خیلی درست نمی گوید،این همه دانه ی سفیدِ سفت بعید میدانم در معده ام چیز خوبی باشد ولی هر چه که هست خوشمزه است ،نمکش هم که زیادتر باشد خوشمزه تر...کاش زودتر کشفش کرده بودم،همیشه آب لمبویش را ترجیح داده بودم،طعم خوبِ گسی داشت...

آلمانیش هم چیز خاصی است،"گِقانات اَپفِل"...آخر یکی نیست بگوید انار به سیب چه ربطی دارد که آن اَپفِل را وصل تهش کرده اید،انار خیلی بهتر از سیب است،مگر اینکه سیبش از نژاد استیو جابز و رفقایش باشد که مارا دیگر با آنها هم کاری نیست.
باری(اینجا یعنی در هر حال و به هر روی) انار میوه ایست داف و خاص...

۰۴ آذر ۱۳۹۱

این ور ِ میز نشسته ام و آلمانی میخوانم،سردم میشود،پنجره را میبندم و پاهایم را توی بغلم جمع میکنم و خیال میپردازم...

۲۰ آبان ۱۳۹۱

کاش می شد بگویم گه خوردم،اشتباه کردم ، و بعد همه ی راهی را که آمده ام بازگردم...

۰۸ آبان ۱۳۹۱


یک سال و نیم گذشت از روزی که پویان مرد،از روزی که کشته شد...مردن غم انگیز است و کشته شدن غم انگیزتر...
دیروز بالاخره دادگاه برگزار شد،اولیای دم ساکت بودند،خشمشان را قورت داده بودند،خشمشان بغض و بغضشان اشک بود...فقط یک جمله گفتند "از محضر دادگاه تقاضای اشد مجازات را داریم" . اشد مجازات یعنی قصاص،یعنی اعدام...سجاد هم هیچ دفاعی نداشت و به حکم خود قانع...فقط گفت نمیخواستم اینطوری شه.
اولیای دم ،یعنی خاله و شوهر خاله ام از دیروز حالشان بدتر است،شاید دارند حس قاتل بودن را مزه مزه میکنند...
رفتن پویان خیلی چیزها را به هم ریخت،ولی نبودن سجاد هیچ کدامشان را ذره ای جبران نمیکند...
 غمگینم،کاش میشد راه دیگری پیدا کرد...

۰۶ آبان ۱۳۹۱


تو هیچ وقت نمی فهمی که ته مغز من چه میگذرد...نه تو شاید هیچ کس دیگر هم نفهمد چرا که من میخواهم کسی نفهمد...من قابلیت این را دارم که منزوی ترین و تنهاترین ِ آدمها شوم .از نزدیک شدنهای زیاد بیزارم.رم میکنم.زود خسته میشوم از همه چیز...خیلی خوب است که تو این را فهمیده ای...
اگر جمشید بسم اله و چهارپایه اش آرزوی رفتنم را به گا دادند این را مطمینم که در تهران می پوسم...برای یک آدم منزوی زندگی در این شهر مثل خودکشی است...تنهاییم با بوی چوب و دود جنگلهای شمال خیلی سازگارتر است...یک کم جا می خواهم برای کارم و یک مشت عکس از آدمهای گذشته و کاغذ و مداد که هی آنها را بکشم و هی نشخوار کنم گذشته و آدمهایش را...

۲۱ مهر ۱۳۹۱


محمود می گوید تصور کن تیرهای چراغ برق را که یک سری آدم از آنها آویزانند و دار زده شدند...وقتی دار زده شدند دیگر لباس ندارند که ما بفهمیم آخوندند،فقط آدمند...خیلی تصویر ترسناکی است ، تهران را تصور کن که این شکلی شده باشد و به هر تیر چراغش یک آدم آویزان...این جمله را ،خیلی شنیده ام از آدمها،شاید برای خالی کردن خشمشان،که همه ی آخوندها را باید دار زد...ولی من می ترسم خیلی می ترسم از آن روزی که مردم واقعاً بتوانند این تصورشان را به حقیقت تبدیل کنند، مردمی که می روند هزار هزار، اعدام تماشا کنند کله ی سحر، حتماً می کنند این کار را...من از مردمانمان می ترسم ...با این مردم ،داشتن این قانون ها هم هیچ عجیب نیست و بهنود ها و آرش ها حالا حالا ها پای چوبه دار می روند و هزار هزار به تماشا...جای ِ کوهیار ها هم که توانستند چند زندگی را نجات دهند از دار، که حقوق بشر را می خواستند فقط، 350 اوین است...ده اکتبر روز جهانی لغو مجازات اعدام بود...
من از آن روز تهران که رسیدن به آن هیچ محال و دور نیست میترسم...