۱۱ مهر ۱۳۹۲

از گذشته گریزی نیست...

گذشته اصلاً نگذشته،شاید خیلی صحنه‌ها و آدم‌ها و مکان‌ها را پاک کرده باشی از خاطرتت،که انگار اصلاً نبوده‌اند بس‌که دورند و‌ غریب.ولی علی رغم همه تلاشهایت همه‌چیز به طرز سمجی چسبیده است ته ذهن و ناخودآگاهت و کرده‌است آن‌کار را که باید یا نباید...
این را همین چندشب که با داستان‌های کوتاه علی‌اشرف درویشیان می‌خوابم وچه خوابها که ندیده‌ام،فهمیده‌ام.

۱۴ شهریور ۱۳۹۲

من آدم تمام‌نکردنهای بزرگ و نصفه‌نیمه رها‌کردنها هستم در زندگانی‌ام.اصلاً شاخ این رشته‌ام،رزومه کاری‌ و عاطفی و حرفه‌ای و غیر حرفه‌ایم پر است از این نصفه‌نیمه‌ها...چند روز پیش بعد از افسردگیِ‌ ناشی از یکی دیگر از‌همین تمام‌نکردنها،توی تاکسی ،بی هدف و و‌ِل و خسته‌ی‌زیاد توی شهر،برای آرام‌کردنِ خودم یک پایان باشکوه را ایمجین میکردم...خودکشی میکنم و یک جمله هم بیشتر برای تصمیمم نمی‌نویسم...من آدم تمام‌نکردن‌هایم،خسته‌ام ولی می‌خواهم این یکی را تمام کنم،زندگی‌ام را...
به‌به ،چه پایان باشکوهی،و تصور این پایان کلاً حالم را خوب کرد.

۲۶ مرداد ۱۳۹۲

من از روحانی ،نجفی،یا هر کس دیگر که در این روزها در مجلس،اتفاقات 88 را فتنه خواند و آن اعتراضات را اردو کشی خیابانی نامید و تقلب را انکار کرد ،هیچ ناراحت نیستم و همه شان را میبخشم،مثل آن روزها که ابطحی و عطریانفر و خیلی های دیگر را بخشیدم.من به روحانی رای دادم به هزار و یک دلیل،به او رای دادم برای اینکه مثل امروز مردم مصر و سوریه نشویم،برای اینکه فضایی به وجود بیاید برای نفس کشیدن و کار کردن،برای اینکه هنوز امید داشته باشم،برای اینکه فکر نکنم زمین و زمانِ این جغرافیا می خواهد مرا پرت کند به یک نصف النهار دیگر،برای اینکه رفتن و ماندنم از ایران رنگ و بوی اختیار داشته باشد نه اجبار و نه از روی ناچاری....

روحانی هیچ وقت اندازه کسی نبوده که بخواهد و بتواند حق های لگدمال شده ی 88 مان را پس بگیرد،او وخیلی های دیگر کوچکتر از آنند که حسابی رویشان باز کنم.قاعده بازی ما مردم با مردان حکومت از 88 به بعد،تا همیشه،عوض شده،از آن روزی که مردی آمد و خط قرمزش را حق مردم خواند. نه می خواهم از او بت بسازم ،نه به قول محمود دچار فتیشیسم موسوی شده ام،چرا که آن مرد با آن خط قرمزهایش را هم ما ساختیم و هنوز هم پای هر آنچه که ساخته ایم ایستاده ایم.

آری،بازی ما مدتهاست که قواعدش عوض شده،پس برایم هیچ مهم نیست که در مجلس شورای اسلامی و مراسم رای اعتماد دادنش به وزرای دولت جدید،که مرا یاد دادگاه های فرمایشی صدا و سیما و اعترافات اجباریشان می انداخت،چه گفته می شود و نجفی ها و روحانی ها چه می گویند.ما کار خود را میکنیم ،بدون ذره ای کوتاهی در خواسته هایمان و آنها هم کار خود را.

به قول نادر فتوره چی " که هیچ قبولش ندارم ولی این یک توصیفش مارا خوش آمد،مردم جمعیت نیستند،مردم یک بعد از ظهر اند، یک لحظه اند " و  به نظرم مردان این حکومت باید سالها به دنبال آن لحظه بدوند تا شاید ذره ای ،ذره ای، به درک مزه ی 25 خرداد هشتاد و هشت نزدیک شوند. و تاریخ می ماند و هزینه انکار آن" نیمروز تابناک مردم " برای منکرینش...

۲۴ مرداد ۱۳۹۲

نمی دانم اسمش چیست که به یک جایی برسی که یک سری از حرفهای همیشگیِ زندگی ات را نقض کنی،احمق شده ام،خر شده ام یا دیوانه،شاید هم عاشق شده ام.احتمال رخداد آخری بیشتر است،چون همه چیز زندگی ام سر جایش است و همان کارها را که همیشه میکرده ام باز هم میکنم ،پس در سلامت عقلم بعید میدانم اتفاق مهمی رخ داده باشد.این لحظه ی مهمی در زندگی ام است ، لحظه ای که دیگر نظر هیچ کسی برایم مهم نیست،مثل آزادی است،من هستم و او ،با یک دنیا لحظه های خوب و حال خوب ،که انگار همه شان در اوج تعریف شده...در اوج همه چیز لذت بخش تر است.شاید نوشتنش چیپش کند ولی باید مینوشتمش.

مثل اینکه جدی جدی عاشق شده ام....

۲۰ مرداد ۱۳۹۲

وسط مرداد و گرمایش ،یک روز صبح بلند میشوی واصلاً هم انتظارش را نداری ،با یک صبح پاییزی روبرو میشوی ،خوشحالی اما دلت از نوع پاییزی اش هم میگیرد،دوست داری بزنی به دل کوه و طبیعت توی این هوای ِ خوبِ دو نفره،ولی نفرِ دوم هم که خواب است و دور...پس کوه و طبیعت نفرِ دوم را ول میکنی و راه مترو راپیش میگیری که حتی از حال آسمان هم بی خبر شوی،بروی زیرِ زیرِ زمین....

۱۴ مرداد ۱۳۹۲

سیزدهم مرداد هیچ روزه خوبی نیست برایم ،حتی اگر تحلیف روحانی این روز باشد،چرا که چگالی تقارن خاطرات منفی اش خیلی بیشتر است.هم از باب روحانی آمدنش که نیامدن میر حسین چهار سال پیشش پررنگتر است،هم بهارستان نه صبح هشتاد و هشت که دوستانم را روانه اوین کرد و حالم را خراب و گذر زمان را کند و کندتر.هم از قبلترش،قبلتر از اینکه اصلاً این داستانها شروع شود.از سیزده مرداد هشتاد و پنج که بابا رفت و الان هفت سال شده که جدی جدی نیست و آدم چه کثیف عادت میکند به نداشتن عزیزانش،چه بیرحمانه فراموش میکند حتی چهره هاشان را.مرگ نزدیکانت را یک بار که تجربه کنی قبحش دیگر میریزد.میبینی که خلاف تصور همیشه ات او رفته و تو هنوز زندگی میکنی و لذتت را هم میبری و پیش می آید که هفته ها هم حتی یادش نمی افتی.دیگر میفهمی چه همه چیز انگار تخمی است،هر که رفت ، خب رفته،به همین سادگی ...حالا چه زیر خاک،چه آن ور آب ،چه این ور آب و هر گوری که من دیگر نمیبینمشان...
تهش امید دارم به آمدن روحانی، حتی اگر حالم خوب نباشد و این همه دلتنگ و عصبانی باشم از گذشتن این هفت سال، بی بابا...

۰۴ مرداد ۱۳۹۲

جنگ برای مردم هر کشوری یک معنای خاص میدهد،به نسبت تاریخ و تجربه اش.در زندگی ما ایرانیها هم یک جورهایی عجین بوده با زندگیهامان.ملموس ترینش هم جنگ بعد از انقلابمان بود.من یک شصت و سه ایی بعد از انقلاب هستم و اهل غرب ایران."کرمانشاه".با یک پدر و عموی نظامی.همه چیز مهیاست که خاطرات زندگی و کودکی من زیر سایه ی جنگ واتفاقاتش باشد.پدر من یک نظامی طبیعتاً درگیر جنگ بود و یکی از فرماندهان واحدهای پشتیبانی جنگ و خیلی کم در مناطق جنگی و عملیاتها و بیشتر در پشت خط بود.ولی همان هم زندگی مان را پر از استرس بودن و نبودنش کرده بود.و اما عمویم، او همه ی هشت سال را در مناطق جنگی بود فقط گاهی به مرخصی می آمد. یک بارش که یادم است ،دو هفته از او و چند تا از دوستانش خبری نبود و در خانه ما، که یک خانه ی دو طبقه بود و ما بالا و خانواده عمویم پایین بودیم،عزاداری بر پا بود چرا که فکر می کردند عمو شهید شده.بابا بعدها تعریف میکرد که چند باری رفته است بازدید منطقه که شاید اثری از آنها پیدا کند ،که بالاخره پیدا شدند و خاطرات آن دو هفته شان خود کتابی است مفصل،که چطور در خاک عراقیها گیر کرده بودند و چطور توانسته اند خودشان را نجات دهند... 

سال هشتاد و پنج پدر من مُرد،تصادف کرد،54 سالش بود.سالهای آخر عمرش یک لکه هایی قهوه ای روی ساق پاهایش پیدا شده بود که دکتر میگفت اثرات شیمیایی جنگ بوده،عمویم بعد از مرگ پدرم پیر شد،خیلی زیاد،تنها برادرش را از دست داده بود،برادر کوچکش را،از آن آدم مؤمن های عجیب و غریبِ زیادی خوب است عمویم، که هر بلایی را میگویند خواست خدا بوده و تحملش میکنند هر دردی را ،چرا که راضی اند به رضای او...او آن روزها از همه مان قویتر بود...

من عقاید عمویم را هیچ قبول ندارم ،ولی دوستش دارم آن هم خیلی زیاد،از آن دوست داشتنهایی که کار خون است و هیچ کاریش نمی توانی بکنی...عمویم همیشه محکم بوده،سالها اذان صبح بیدار بوده و نمازش را خوانده و ورزشش را کرده و نانش را خریده و هیچ عوض نشده...حالا هفتاد و سه سالش است و استخوانهای لگنش آسیب دیده و باید عمل کند ،این هم از اثرات ورزشهای سنگینی بوده که میکرده و مناسب سنش نبوده.دیروز برای اولین بار با عصا دیدمش ،ولی هنوز محکم بود.این روزها یک تست شیمیایی هم داده برای لکه های قهوه ای روی ساق پاهایش.تستی که تا همین سه سال پیش جوابش منفی بوده این بار مثبت شده و دکترها میگویند که وضع ریه هایش هیچ خوب نیست...تک سرفه هایش شروع شده،از دیروز فیلم از کرخه تا راین حاتمی کیا و صدای سرفه های علی دهکردی هِی میچرخد توی مغزم.من هیچ وقت نمی خواهم او را ببینم که دیگر محکم نیست،نمی خواهم ببینم که باز دارد یک درد دیگر را تحمل میکند و راضی است به رضای خدا،من میخواهم که او همینقدر محکم بماند تا روز آخر...دیگر نمی خواهم جنگ این خاطره و تصویرم را هم خراب کند،نمیخواااهم...از جنگ بیزارم،بیزار....

۲۴ خرداد ۱۳۹۲

دو ماهی می شود که به طور جدی استرس فردا را داشتیم و هر کار توانستیم کردیم...اوائلش نه چندان مطمئن ولی بعداً ترهایش خیلی مطمئنتر..این وسط ها هم هی نا امید شدیم و دوباره امیدوار...دوباره مصمم...فردا انتخابات است.فکر میکردم خیلی استرس خواهم داشت در این شب،ولی آرامتر از آن چیزی ام که فکر میکردم...چرا که فارغ از حال شنبه مان و نتیجه ،تا همین جای ِ کار راضی ام...بحثهای زیادی کردم این روزها با آدمهای مختلف...خیلیها را راضی به رای دادن کردم که شاید شنبه بیایند رایشان را از من پس بگیرند...با چندتایی دعوایم شد چرا که ادبیاتشان ادبیات توهین و تمسخر بود، دوستیمان هم قطع خواهد شد که چه بهتر...بر عکس خیلی از دوستانم من نا امید نیستم و فردا با حالی خوب به پای صندوق میروم، نه امیدوار به نتیجه،امیدوار به خودمان، به آنهایی که از روز اول پشت هم ایستادیم و این موج را شکل دادیم...که منتظر جو نماندیم و خودمان ساختیمش...نه مثل خیلی از بزرگان....

امروز یک مطلب از یک طرفدار قالیباف خواندم و یک مطلب هم از آقای یامین پور که معرف حضور همه تان است...جدا از همه ی تحلیل هایشان ،این راضی ام کرد که اعتراف کرده بودند به احتمال وقوع دوم خردادی دیگر...چیزی که چهار سال پیش با آن همه قدرت و پایگاه مردمی بیشترمان هیچ وقت ندیدیم از طرفدارهای مخالف، در جواب احمدی بای بای هامان توی چشمهایمان زل میزدند و خیلی مطمئن میگفتند شنبه خواهید دید چه کسی بای بای میکند...هیچ وقت آنها اینقدر جدی مان نمیگرفتند ،چرا که به نتیجه از پیش تعیین شده شان خیلی مطمئن بودند،و خیالشان از ما راحت بود ،ولی ما بعد از انتخابات آنها را شگفت زده کردیم....امسال این ترس برای آنها زودتر رخ داده چرا که از نتیجه هیچ اطمینانی ندارند...و این را من نتیجه آن روزهای اعتراض بعد از 88 و تمام این چهار سال و اتفاقاتش و حال هم ماندن ما کنار هم بعد از این همه سرکوب ،هر چند خسته هر چند نا امید و نه چندان مطمئن می دانم...

یک پسر عمو هم دارم که بک گروند موبایلش خامنه ای بود همیشه و چهار سال پیش هم به احمدی نژاد رای داده بود  از آن ولایتی های دو آتشه...امروز در تبلیغات آخرم که به اس ام اس دادن به تمام فون بوکم رسیده بود به او هم اس ام اس دادم و در جواب این شعر را برایم فرستاد"هوای چشم من و تو چقدر بارانی است و باغ تشنه ی یک اتفاق روحانی است" و در جواب نا باوری من ،اطمینان داد که شوخی نمیکند...و من تمام این چهار سال را مرور کردم که چه قطره قطره نفوذ کرده غممان و بغضمان و خشممان در جامعه...من نا امید نیستم چرا که می دانم این راه بسیار طولانیست و خردادها بارش به دوش تاریخمان و آدمهایش خیلی سنگین است ...

۰۶ خرداد ۱۳۹۲

آن دو تا بن سای که برایم خریده بودی خشک شدند، خیلی مراقبشان بودم ولی خشک شدند، این سومی حالش فکر کنم خوب است و من هم خوب هوایش را دارم ، بعد از آن دو تا احتمالاً دستم آمده که چطور باید رفتار کنم با این درختانِ در گلدان ...
همیشه دوست داشتم از آن آدمها بودم که خانه شان پر از گل وگیاه است و گلها که می دیدند مرا، حالشان خوب میشد و تیمارشان که میکردم ،می شدند شادابترین ِ گل ها...درست مثل بابا ،که دستش معجزه میکرد و زرد و بی حالترین گلها را هم سرِ حال می آورد و باغچه اش همیشه سبز ِ سبز بود...ولی این یک رویا بیش نیست و گلها با من هیچ میانه خوبی ندارند، و این برایم خیلی درد آور است...
بعد از بیست و نه سال واقعیتهای زندگیم با رویاهایم زیاد سازگار نشده ان کلاً.از تمام رویاهایم فقط رویای زندگی در جنگلهای شمال مانده،باقیشان دارند از من دور و دور تر میشوند...بعد از رد صلاحیت هاشمی و تو زرد از آب در آمدن مادرمان، روزهای سختی گذشت، ناگزیر به پوست اندازی شدم.چراکه هر دوشان مجبورم کردند تکلیفم را روشن کنم، هنوز هم خیلی روشن نیست ولی جنگلهای شمال بیشتر مرا میخواند،هر چند که ،دلم با جای دیگریست...اگر خواستی تو هم می توانی با من بیایی شمال،ولی آن اتاق زیر شیروانی برای خودم است،جان میدهد برای طراحی کردن...تو میتوانی آن اتاق طبقه پایین که پنجره اش رو به کوه باز میشود را داشته باشی..توی بالکن هم دو تا صندلی چوبیِ نم کشیده داریم که بسمان است،بن سایم را هم با خودم می آورم ،شاید آنجا حالش بهتر شد و این یکی دیگر زنده ماند...

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

اخبار اعدام محمد حیدری و کوروش احمدی به جرم جاسوسی و پخش فیلم اعترافاتشان ، باز خواندن زندانیهای سیاسی مثل حسین رونقی ، بهاره هدایت ، مسعود باستانی و خیلیهای دیگر و بازیهای روانی که در زندانها دوباره شروع شده ، از دیروز حالم را بد کرده.نمیدانم اینها نشانه ی چیست؟
هر چند به اینکه میخواهم رای بدهم مطمئنم ولی حالِ بدتری  از قبل دارم،انتخاباتی که از پایه مشروعیتش زیر سوال است تبدیل به اهرم ِ فشاری شده بر روی آدمهایی که هنوز دارند بهای انتخابات گذشته را میدهند، و ما مصمم به شرکت و تلاش برای متقاعد کردن آدمها...به راهم ادامه میدهم و ناچاراً امیدوارم به نتیجه بخشی اش، ولی دلگیرم ، خیلی زیاد...

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲


اینکه یک زن ،چمدانش را یک روز جمع کند و از خانه اش بیرون بزند، تصویری....،تصویری....،نمی دانم چه جور تصویریست،ولی یک نوای غم انگیز از این صخنه به گوش میرسد...
وقتی دو نفر با همند ، به نظرم حتماً یک روز ، یکیشان چمدانش را جمع میکند و میرود.اصلاً کاربرد چمدان همین است.باید یک چمدان داشته باشی تا بتوانی یک نفر را ترک کنی،اگر نباشد وسایلت را کجا بریزی و بروی،آن هم برای زمانی که هیچ معلوم نیست تا کی طول بکشد...ناچار میشوی بمانی ، چون دست ِ خالی که نمیشود رفت،کوله پشتی و ساک دستی یا هر چیز دیگر هم به درد نمی خورد، حتماً باید یک چمدان باشد که خِر خِر دنبال خودت بکشیش و صدای چرخهایش هِی آزارت دهد.اگر هم آدم خودش چمدان ندارد باید مطمئن شود طرف مقابلش یکی دارد و روش استفاده و زمان استفاده ار آنرا هم خوب بلد است...چون بالاخره یک نفر باید برود و چه بهتر که آن یک نفر او باشد، چرا که نوای غم انگیز این صحنه خیلی کمتر است ، که تو در خانه ات نشستی و داری قهوه ات را میخوری و آخرین اخبار انتخابات را میخوانی و  فقط جای خالیش را حس میکنی...و از صدای خِر خِر ِ چرخهای چمدانت هیچ خبری نیست...

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲



سالهاست که به این نتیجه رسیده ام و میگویم به آدمها، که هر کس را خواستید نفرین کنید ،بگویید،ان شاالله مدرسه تیزهوشان قبول شود و آنجا درس بخواند،هم راهنمایی،هم دبیرستان.سر جمع ،میکند هفت سال، از یازده تا هجده سالگی، سن خوبی است و شخصیت آدم کلاً شکل میگیرد و دیگر امیدی به تغییرش نیست مگر بطور ژنتیکی از دسته آدمهای پوست کلفت باشد، که شاید در ازای بهایی سنگین، بشود یک چیزهایی را درست کرد...
آن همه اعتماد به نفس و توهم کاذب نمیدانم چطور شکل میگیرد ،حتماً معلم هایش را جایی خاص آموزش میدهند ،که باید ذره ذره روی شاگردانشان اثر بگذارند و ذره ذره واقع بینیشان را از بین ببرند و زاویه دیدشان را محدود کنند به دنیای ارزشهایی که آنها برایشان تعریف میکنند. و بعد از هفت سال حتماً چیزی شده ند که آنها خواسته اند...
ولی پس از خارج شدن از آن فضای ایزوله و ورود به جامعه بزرگتر و حقیقی ،بعد از یک دوره که کلاً بقیه را آدم هم حساب نمیکنند و اصولاً درگیر توهمات خاص بودن خودشان هستند،کم کم متوجه میشوند دنیای ارزشهای تعریف شده شان دیگر ارزشی ندارد و آدمهایی بسیار نرمالتر و با زندگیهای معمولیتری وجود دارند که دنیای ارزشهایشان بسیار متنوع تر و عمیق تر است و تو بی خبر از همه آنها، این میشود شروع یک دوره ی پوست اندازی سخت برای عده ای از آن خیل عظیم فارغ التحصیلان مراکز استعدادهای درخشان که حالا پراکنده اند و از آن پایگاه قدرتمند دیگر خبری نیست...
خیلی دقیق نمیتوانم این پوست اندازی و سختی هایش را توصیف کنم و یا اینکه توضیح دهم چقدر میتوان اثرات آن سالها و تربیتش را خنثی کرد ...فقط همین بس که منِ بیست و نه ساله هنوز در حال تبر زدن به ریشه های شاید خشکیده ولی محکم و عمیق آن سالها هستم ...عجیب قدرتمند است این مرکز "سمپاد" در گند زدن به زندگی آدمها،این را به شهادت زندگی خودم و عده ای دیگر که نخواستیم تسلیم این صحنه آرایی خطرناک شویم میگویم...

خلاصه که، اگر به نفرین اعتقاد دارید و میخواهید نفرینتان هم کارگر باشد این یک پیشنهاد جدیست....

۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

مرضی که جدیداً دچارش گشته ایم چک کردن هومِ فیسبوکمان است تا جایی که دفعه قبلش چک کرده ایم،حتی اگر به قیمت تلف شدن وقتمان به میزان فراوان شود .انگار یک جور رسالت شده است و خوابمان نمیبرد تا نفهمیم همه چه با ما شیر کرده اند.دلیل این مرض ِ جدیدمان نمیدانم چیست ولی شفای عاجل می خواهم. شاید هم دلیلش این چرک خشک کنی است که ده روزِ آزگار است داریم میخوریم و احساس میکنم شیره ی جانمان را خشکانده ولی مریضیمان را خوب نکرده...

۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۲


سرما خورده ام و دماغم قرمز شده است و میسوزد ،بس که با دستمال کاغذی هِی آب دماغم را گرفته ام.از عصر بعد از کلاس ،بس که بی حال بودم ،ولو شدم روی کاناپه جلوی تلویزیون و خودم را سیراب کردم از دیدن هر گونه برنامه چرند .وسط هایش هم یک ، دو تایی برنامه خوب دیدم که یکیش بخوان آزادی بود در مورد یک خواننده ی زیرزمینی در تونس،دیدنش حال داد و رفتم به آن دوران خودمان و موزیک ها و حال و هوایش، که اندازه چهار سال از من دور نشده و یک وقتهایی لحظه لحظه اش را زندگی می کنم و فکر میکنم بد است که هنوز آن روزها این همه به من نزدیک است...
دچار رخوت بیماری و افسردگی احتمالاً ناشی از آن هستم. و همین طور اینرسی سکون در تخت خواب ماندن،انقدر که پشتمم و زیر کونم خیس است بس که نشسته ام در تخت و عرق کرده ام .حال هیچ چیز را ندارم .یک دستمال لوله میکنم و فرو میکنم توی سوراخ دماغم ، تا پوستش را بیش از این نکنده ام و باز هم سرم را میکنم زیر پتو تا خوابم ببرد....

۲۶ فروردین ۱۳۹۲


از این بادهای وحشتناکی که یکهو می آید خیلی می ترسم،آدم فکر میکند الان جد و آبادت را از ریشه در می آورد و با خودش هر جا که خواست می برد...البته همان بهتر که یک روزی یکی پیدا شود و جد و آباد مرا با خودش ببرد به هر کجا که خواست و من قول میدهم که هیچ سراغی ازشان نگیرم و حتی سپاسگذارش هم میشوم...آدم یا باید یک گذشته و آبا اجداد درست درمان داشته باشد ،یا اگر از این نیم بندهایش دارد و معلوم نیست کی به کجاست ،همان بهتر که به بادِ وحشیِ بهاری بسپارش...بعدش هم ذهن تو خالی و پاک می شود از این همه مناسبات و اسم های صد تا یک غاز ،درست مثل آسمان تهران ،مثل الان که پاک است...

پ.ن:دمبل زدن عجب کار دلچسبیست ...خیلی تند و سریع منتظر ظهور عضله های بازوهایم هستم.باید زودتر بیاید،که اگر نه،بیم آن میرود از این یکی هم خسته شوم...

۲۱ فروردین ۱۳۹۲

دارم سعی میکنم زندگی سالم تری داشته باشم،و تصمیم به ورزش کردن گرفته ام.چرایش را خیلی نمی دانم،فکر میکنم برای حالم و روانم بهتر است ،نه اینکه لزومن بخواهم انسان سالمتری باشم و از دود و دم ِ زندگی ام فاصله بگیرم و لابد هم از فردایش فقط سبزیجات پخته بخورم و به جای نوشابه ،آب معدنی.نه،صرفاً چون فکر میکنم برای روحیه ام بهتر است و کمی مرا از دنیای برزخی م نجات میدهد و دور میکند...
برای این منظور هم، یوگا و صخره نوردی گزینش شدند.این را هم بگویم که به نظرم ورزش انتخابی ِ آدمها خیلی نشانه ی شخصیتشان است،یعنی از روی ورزششان میتوانی بفهمی که از کدام دنیا می آیند،لازم به ذکر هم نمیدانم هست یا نه ،که این صرفاً یک نظریه از من است و هیچ کلیتی میتواند نداشته باشد.
مثلاً کسانی که اسکی ورزششان است یک چیزند و آنها که رزمی کارند چیز ِ دیگر. واترپلو بازها با پاراگلایدربازها از آب تا آسمان بی ربطند به هم...خلاصه!اینها را گفتم که بگم از آدمهایی که یوگا بخش مهمی از زندگیشان است و این کاره اند هیچ خوشم نمی آید،یک حالِ من خیلی خوبم ِ تخماتیک دارن که لجت را در می آورد و میخواهی توی صورتشان داد بزنی که هووووی یارررو!با این همه بدبختی که همه داریم چجوری میتونی هی بگی حالت خوبه و همه چی تحت کنترلته،اونم با چهار تا عضله سفت و شل کردن...حالا هم من رفته ام که این بدن سالها ورزش به خود ندیده ام را یک کم روغن کاری کنم و این داستانهای مدیتیشن و صحبتهای جفنگش را هم باید به جان بخرم.
و اما صخره نوردی کلاً داستانش فرق میکند و خیلی دوست داشتنی تر است،چه ورزشش ،چه آدمهایش.هنوز خیلی وارد دنیای صخره و آدمهایش نشده ام، اما تا به اینجا و با توجه به مشاهداتم به نظرم آدمهای خیلی واقع بین و منطقی و محکم از لحاظ روحی هستند و در مجموع با حالتر و جذابتر برای معاشرت...
حالا بعد از این همه سال بیگانگی و حتی دشمنی با ورزش، این تصمیم جدیدم،حکم یک انفجار بزرگ را دارد،تا ببینم خودش و ترکشهایش چه میکند با حال و احوالمان...

۲۰ فروردین ۱۳۹۲

باید یک متنی به آلمانی بنویسم در مورد طولانی ترین پنج دقیقه ای که در زندگی ام داشته ام، از صبح دارم فکر میکنم و به هیچ نتیجه ای نرسیده ام،زندگی ام پر است از زمانهایی که نگذشته اند برایم و همیشه از غرهای ثابت زندگی ام بوده اند.ولی حالا که باید انتخاب کنم هیچ ندارم،شاید چون طولانی ترین زمانهای زندگی ام خیلی بیشتر از پنج دقیقه بوده...آخرش رسیدم به انتظار برای رسیدن مترو و این شد طولانی ترین پنج دقیقه ام...وِن ایش آوف دِم زوگ وارته،فِرگِت دی زایت لانگزام ...